تبليغاتX
عصیان

دلم میخواد اینجا لیست کتاب بذارم و هر روز کتاب توش اضافه کنم.... شما هم اگه خواستین کتابها رو با ذکر نویسندهشون  و بهترین چاپش و سال چاپش و مترجمش  توی کامنتها بزارین تا من اضافه اش کنم....

پایه این؟ نظر بدین...من عاشق کتابم...تنها چیزی که از سن 12 سالگی تا به حال منو به خودش مشغول کرده گشتن توی کتابفروشیهای دست دوم و خریدن بهترین چاپها و ترجمه های کتابهاست... بیاین ازامروز  شروع کنیم......راستی بیزحمت کتابهایی که معرفی میکنید ارزش ادبی بین المللی داشته باشند....

 

اولین کتاب رو اینجا میگم:"در جستجوی زمان از دست رفته " "مارسل پروست"وچاپش روبعدا میگم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:36  توسط من  | 

حوصله هیچ کس رونداشت...خسته بود....دهنش حالت گسی و تلخی وخشکی داشت...دلش شور میزد. و دلیلش رو نمیدونست...توی اتاق تاریک دراز کشیده بود و منتظر تلفن بود....هر لحظه بدنش داغتر میشد....

حتی خودش هم حالش از خودش بهم میخورد ...آدم به این آویزونی نوبره.... سعی کرد به چیزای خوب فکر کنه ولی نشد...ساعت 2 صبح بود اون هنوز صدای آهنگ رو میشنید....با خودش فکر کرد لعنتیا چقدر مگه جون داره.... تمام اعصابش کشیده میشد....هی با خودش فکر میکرد الان تموم میشه... "اه!این دختره ننه بابا نداره؟" وباز در تاریکی خیره میشد به تلفن.....

.....

بالاخره قطع شد و صدای نرده بون فلزی سنگینی از پارکینگ آمد...."بالاخره جون کند...گمشو دیگه!"صدای پاهای دختر رو که یواشکی از پنجره پشت اتاق پایینی بیرون میرفت شنید و صدای قهقه خفیفش تمام اعصاب بدنش را تا سر حد پارگی کش داد....صدای در خونه وسپس صدای جابجایی نرده بون.... به تلفن خیره شد....

تا شماره افتاد گوشی رو قاپید:

-بیداری جیگر؟

-آره، خوشش گذشت؟

-چرا اینجوری میگی؟چرا زهرم میکنی؟ تو که میدونی وقتی با اونم به تو فکر میکنم... دلم میخواست با تو میتونستم عشق بازی کنم...

-با من؟(نیشخند تلخ) ok بسه دیگه زبون نریز....چند بار؟

-(خنده افتخار)3 تا....

احساس تهوع میکرد ...دلش میخواست جیغ بکشه و تمام تنفرش رو توی صورت مرد بالا بیاره....دیگه عشقی احساس نمیکرد....

-خوشگلم چرا ساکتی؟

-من خوشگل توام یا اونی که الان تو بغلت بود؟...به اونم همین حرفا رو میزنی؟

-(دلخور) من به چه زبونی باید حالیت کنم که این روابط هیچی پشتش نیست....تنها زن زندگی من تویی...

-خوب پس چرا اینجوری؟من این بالا تو اون پایین؟

-دیگه داری دیوونه بازی در میآری ها! از اولش هم قرارمون این نبود نمیخوای قطعش میکنیم....

-من الان تنها زن زندگی توام ...اونوقت به همین راحتی...؟؟؟

شب بخیر ....

تلفن قطع شد....از درد به خودش میپیچید....انگار کسی با لگد زده باشه تو شکمش.... از درد تمام تنش داغ شد و عرق کرد.....به حالت جنینی مچاله شد....صدای اذان در اتاق پیچید و اشک از چشمهاش جاری شد....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:50  توسط من  | 

مست بود....ومستی تجربه تازه ای  بود...به آسمان نگاه کردو گفت خیلی بی معرفتی!... وپیک را از دستی که به سویش دراز شده بود گرفت.... اشک تمام صورتش را پوشاند....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:45  توسط من  | 

دختر از جایش بلند شدو نشست ....رنگ مرد پریده بود...بدنش می لرزید ...همانجایی که نشسته بود مچاله شد و اشک از چشمانش جاری شد ....زن به پسر بچه نگاه کرد ...چیزی در وجودش شکست...آرام گفت:

- بیا دیگه....

پسر بچه ترسیده بود...ناله کرد:

- این چه کاری بود کردی؟من تو رو بدبخت کردم...

وصدایش تبدیل به یک ضجه طولانی شد...دختر احساس تهوع می کرد...از جایش بلند شد....آرام به مرد نزدیک شد....

-تو که کاری نکردی ....ببین من خودم اینکار رو کردم....گریه نکن....ببین من باید گریه کنم....

-به خاطر من اینکار و کردی....من تو رو بدبخت کردم...دیگه هیچ کس تو رو نمی گیره...

دختر احساس کرد تمام وجودش یخ زد....چه طور می تونست تو این لحظه که او تمام هستی اش را تقدیم کرده بود از کس دیگر حرف بزند؟

-بیا...بسه گریه نکن...این مساله اصلا به تو ربطی نداشت...من خواستم ....می فهمی ؟! تازه تو نگران آینده من نباش....من مردی رو پیدا می کنم که منو اینجوری بخواد....

مرد روی زمین دراز کشیده بودواشک می ریخت....دخترک احساس سرما می کرد....آرام گفت:

-بیا بغلم کن....

مرد اما نالید:

-جواب باباتوچی بدم؟چی کار کردی؟چرا آخه ....من لیاقت تو رو ندارم...به خدا...

زن احساس کرد که زیر چرخ عظیمی له می شود...صدای خرد شدن استخوانهایش را می شنید....با تمام تمرکزش درونش را کاوید...هیچ پشیمانی ای نداشت...هیچ بغضی نبود...تهی بود فقط آغوش گرم مرد را می خواست....بلند شد و در حالی که وارد حمام می شد گفت:

-من به همه خواهم گفت که خودم اینکار را کردم...نگران نباش...

ودر حمام را بست....سر آخر آغوش گرمی یافته بود....خود را در وان آب داغ رها کرد...زن شده بود به همین سادگی....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:41  توسط من  | 

نمی دونم چی بنویسم.... دلم پره حرفه اما همش غم انگیزه...

هیچ می دونین تو ایران هیچ دختری رو اعدام نمی کنن؟ حتما باید قبل از مرگش زن بشه؟

هیچ می دونین حتی لذت یه هم آغوشی رو هم بهش نمیدن و این کار رو با یه وسیله می کنن؟

یعنی قبل از اعدام اون دختر رو می کشن؟نابودش میکنن؟واقعا دلم گرفته ....

دلم در حال طغیان داره خفه میشه....متاسفم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:4  توسط من  | 

برگشت و کنار زن دراز کشید...بدنش از لذت مرتعش بود...ولبخندی خسته روی لبش...زن را در بازوانش گرفت و چشم هایش را بست...سکوت بود و آرامش ورضایت ...زن نگاهش کرد و آرام سرش را روی سینه ی مردش جابجا کرد...هر دو در حجم سپید خواب غرق شدند.....
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:54  توسط من  | 

برای بار پنجم روی صحنه رفت و تعظیم کرد...از خوشحالی توی پوستش نمی گنجید...دوباره برگشت پشت پرده و دخترک رو با تمام وجودش در آغوش گرفت...از خوشحالی سر گیجه داشت.. .باورش نمی شد که یه قطعه ی عاشقانه نقطه ی اوج کارش باشه...اساسا آدم احساساتی ای نبود،اما این دختر شراب ناب وجود او شده بود...سر صحنه توی چشم هاش گم می شد... از سرخی لبهاش مدهوش می شد هر چند که می دونست او زیباترین دختر روی زمین نیست ...از گرمی دستهاش جمعیت رو فراموش می کرد... برای بار ششم روی صحنه فراخونده شد...

                                                                   ........

سالن در سکوت فرو رفته بود... فقط چند نفر توی سالن باقی مونده بودن...یک مرد که در حال چرت زدن بود...یکی دو تا زوج که مشغول کار خودشون بودن و چند نفر دیگه که به دلایل نامعلوم نشسته بودن تا خرد شدن او را تا لحظه آخر ببینند....آخرین جملاتش را گفت...و با عصبانیت بیرون رفت...تمام سعی اش را کرده بود اما دیگر مست شراب زن نبود...حالا دیگر شنا می دانست ...در چشم های زن غرق نمی شد...زن هم با عصبانیت از صحنه خارج شدو به کارگردان گفت:

-تمام حس های منو به هم می ریزه....من دیگه ادامه نمیدم...

-به یه سال پیش فکر کنین شما ها بهترین شیرین و فرهاد هستین

 -من نمی خوام زنم کار کنه زوره؟نمی خوام زنم با مرد های دیگه رو صحنه بره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:57  توسط من  | 

از جلوی کامپیوتر بلند شد...کتش رو برداشت سرش رو بالا گرفت و رفت توی اتاق مدیر عامل...توی چشمهای بی شرم مردک خیره شد ومحکم زد توی گوش طرف...طرف خواست بلند شه هلش دادو سرش داد زد
ـمرتیکه مگه صد بار بهت نگفتم من نمی خوام ...گفتم یانگفتم؟  نمی خوام با اون چشمای کثیفت به من زل بزنی کثافت! حالم از جکهای بی معنی ات بهم می خوره!از ون زن و بچه ات خجالت بکش...من  نه صیغه ات میشم...نه دیگه باهات می خوابم نه بهت احتیاج دارم....
  آخ !اگه میشد ...کاش اینقدر گیر این چندر غاز نبود...آخه مگه چند سالشه که باید این همه زور بزنه؟...از خودش بدش می اومد...چون بعضی وقتها خیلی هم ناراحت نمی شد...هر چی باشه بالاخره چند ساعتی احساس خانومی می کرد....هر جا دیگه هم می رفت همین بود... چیکار می تونست بکنه؟سرش رو که از رو میز بلند کرد آقای رییس بالا سرش ایستاده بود :
ـحالت بده؟میخوای بیا تو اتاق من یه خورده استراحت کن
_نه مرسی!
_بیا !خودتو لوس نکن تلفنها رو هم همونجا جواب بده بدو
_آخه
_دیگه آخه نداره ...پاشو
از جاش بلند شد به سمت اتاق رفت یکهو برگشت و محکم زد توی گوش اقای مدیر...مرد پشت سرش وارد شد و در اتاق روبست...و او بغضش رو فرو داد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:24  توسط من  | 

....من مرده ام!!!!!

تعجب کردی نه؟یادش بخیر یه استاد داستان نویسی داشتیم که همیشه می گفت اولین جمله مهمترین  جمله داستانه ... من هم خواستم مشتاقتون کنم ! آخه امروز دیگه کسی به این راحتیها تعجب نمی کنه!!!

الغرض!مدتها بود که دلم می خواست یه جایی ٬یه طوری حرفها و داستانهای کوتاهم رو منتشر کنم ولی تا امروز نشد....

از امروز میتونین داستانهای کوتاه منو اینجا بخونید...داستان که چه عرض کنم ٬قصه عصیان نسلمون....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:45  توسط من  | 

سلام !

بالاخره من هم به جرگه وبلاگیها پیوستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:18  توسط من